سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا





























سین هشتم

ای یار!

حضورت را احساس می کنم
در لحظه لحظه ی زندگی ام
هر چند کنارم نیستی
نقش رخت همیشه در قاب چشمانم نقش بسته است
روحت با روحم یکی شده است
از دلم حتی یک قدم
آنورتر نمی روی
سخت است
خیلی سخت
آنقدر که غم می گوید:
"من به تو مبتلاام"
حضورت را دوست دارم
آرامشی دارد بسی زیبا
ابدی...
کاش رخ در رخ در دستانت آرام می گرفتم
برای همیشه چشم می بستم...
همیشه...


نوشته شده در پنج شنبه 90/12/11ساعت 5:10 عصر توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

هی با توام...

تویی که آن سوی خاک های غربت هستی...

مرا یادت هست؟

دیشب خواب دیدم

خواب دیدم خانه ای خرید ام، بدون در و پنجره ای؛ خاکیه خاکی...

دیگر چشم به راهت نیستم

چشم به راهم باش

در راهم...

می خندی؟

بخند... هی بخند...

خانه ام مانند خانه ات و رنگ لباسم همرنگ لباست می شود...

حالا...

هی بخند...


نوشته شده در پنج شنبه 89/10/16ساعت 2:57 عصر توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

تا دستم را بالا بردم مادرم در را باز کرد،به چشمان قرمزِ پف کرده ام خیره شد.

  _زهر مار...

مادرم گفت.

کنار رفت و در را محکم کوبید.

_آروم زن...

پدرم گفت.

برادرم کنار حوض دستهایش را می شست.

_تو کِی میخوای آدم شی،ها؟همش یه وجبی ولی...

برادرم گفت.

پدرم بر روی تخت کنار حوض نشسته بود.گاهی یک کام از قلیان می گرفت و دودش را به گل ها می داد.چشمش به من افتاد.

_ذلیل مُرده مگه تو عقل نداری؟من جهنم،نمیگی مامان دق می کنه...

خواهرم گفت.

_گاز بگیر زبونتو...

پدرم گفت.

خواهرم گفت ولی دلش با من بود.تنها او تکیه گاهم بود و سنگ صبورم...

_الان چند سالته؟

پدرم گفت.سر پایین انداختم،از خجالت.

_ببین بابات چی میگه.

مادرم گفت.

_میدونی اگه میزدنت دیگه مامانتو نمیدیدی؟

پدرم گفت.

_مریضی تو بچه؟ چقدر این دل منو خون میکنی...

مادرم گفت.

_از این به بعد اگه بذارم پاتو بیرون بذاری.

برادرم گفت.

_دو روز زندان ادبت کرد؟

پدرم گفت.

_حالا چرا موم به دهن گرفتی؟

مادرم گفت.

_کیفتو بده ببینم.

پدرم گفت.

_داداشی کیفتو بده.

خواهرم گفت.

_دِ بده این لامصبو...

پدرم گفت.

_پات میرسید اون ور مرز زده بودنت.

برادرم گفت.

_زبونتو گاز بگیر...

خواهرم گفت.

_اگه آقا خودش بطلبه باهم میریم...

مادرم گفت.

_هیس

پدرم گفت.

پدرم کیفم را زیر و رو می کرد برای پیدا کردن چیزی که در دل پنهان کرده بودم...

تقدیم به آبجی جونم


نوشته شده در چهارشنبه 89/9/17ساعت 6:2 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

اگر آرزویی در سر داری ، درپی اش باش تا در دلت نماند که آرزویی در سر داشتی...

بزرگترین آرزویت، رسیدن به آرزوهایت باشد اگر صلاح تو باشد که شود و اگر نه وعده خدا راستین است...

آنجایی قدم بگذار که مبادا حسرت بخوری که چرا آنجا که نباید بودم و آنجا که باید نه...

خلق خدا را محرم خود ندان، جز آنکه تو را محرم خود دانسته که او بهترین یاورت خواهد بود...

در جست و جوی بهترین باش و در اندیشه والاترین...

همیشه از خدا بیشتر بخواه ولی به کم قناعت کن...

دروغ را به خاطر مصلحت به زبان نیاور که خانه همه ی بدی ها دروغ است...

عاشقانه زندگی کن، عارفانه بمیر...

یاور عزیزانت باش که این یادگاری از تو برای دنیا بس...

انتقام نگیر و ببخش که بهترین هدیه بخشش است...

عاشق کسی باش که بتوانی عاشق خدایش کنی، که جایگاه عاشق و معشوق بهشت است...

بداهه گویی های شبانه

29/6/1389


نوشته شده در دوشنبه 89/6/29ساعت 9:34 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

سلام دوستان... حال شما؟

امیدوارم مثل همیشه حالتون خوب باشه...

امروز یه قسمت کوتاه از نمایشنامه مو میذارم...

 

به نام خدا

...

مسعود: ...راستی سارا، امروز به جز تو کسه دیگه ای رم می بینم، میشناسیش، گفتم برات، دخترم...

سارا: گلبرگ

مسعود: امروز پنج شنبه س، باید برم پیشش

سارا: کجاست؟

مسعود: بهشت زهرا...

سارا: نه ؟!

مسعود: آره، می خوای ببینیش؟

(کیف پول خود را درمی آورد و عکس گلبرگ را به سارا نشان می دهد)

سارا: چقدر نازه، خیلی...

مسعود: جوون بودم، پر از شور، اولین دختری رو که باهاش آشنا شدم، انتخاب کردم واسه آیندم، بر خلاف نظر خانوادش با هم ازدواج کردیم، بچه دار نمی شدیم، تا اینکه بعد از هفت سال خدا گلبرگو بهمون داد، شاید بهترین روز زندگیم همون روز بود ولی وقتی متولد شد مشکل تنفسی داشت مثل من. وقتی خانواده همسرم دیدن که این جوریه خیلی چیزا می گفتن، با گوشه کنایه، با برخوردشون، رفتارشون، تا اینکه گلبرگ... رفت. بعد از گلبرگ طلاق دخترشونو گرفتن و همه چیز تموم شد...خانوادش می گفتن : تقصیر توئه که گلبرگم مشکل تنفسی داره ولی دوستام این جوری نمی گفتم، می گفتن: مسعود تقصیر تو نیست که گلبرگ نمی تونه خوب نفس بکشه، ولی اگه راستشو بخوای، تقصیر منه، اگه من آسم نداشتم گلبرگم الان زنده بود و مادرش پیشم ... بود، مقصر منم که گلبرگ الان کنارم نیست ولی ناراحت نیستم ، چون فکر می کنم تو همون مدت کوتاه پدر خوبی واسش بودم، خودش گفت که بودم، الانم هر بچه کوچولویی که اون بیرونه واسه من مثل گلبرگِ ، درسته خون من تو رگاشون نیست ولی اشکالی نداره، من خوشحالم... می دونی چی می خوام بگم، منظورم اینه ما هرکاری که بکنیم، درست یا غلط همیشه یه راهی هست که بتونیم اشتباهاتمون رو جبران کنیم... تو هر کاری ام که بکنی بالاخره یه جوری لطف خدا شامل حالت میشه پس بهتره نگران هیچی نباشی، تلاشتو بکن، حتما ...

سارا: دوست دارم...

مسعود: چی؟!

سارا: به خاطر حرفایی که بهم می زنی دوست دارم، از همون روز اول که دیدمت، به خاطر حرفایی که بهم می زدی دوست داشتم، کاش به خوش قلبی تو بودم...

(صدای در)

مسعود: مثل اینکه اومدن (مکث)

سارا: (از روی کارت می خواند) مسعود تجلی پور، حتما یادم می مونه.

مسعود: سارا، اونجا آدمای زیادی هست، بعضیاشون خوبن، بعضیاشون خوب نیستن، ولی همشون کمک می خوان، سعی کن باهاشون رابطه برقرار کنی، دوست پیدا کن، تا پروندت کامل بشه یه کم زمان می بره...

(سارا از جایش بلند می شود)

مسعود:... اونجام حتما میام می بینمت...

(سارا از صحنه خارج شده است)

مسعود: میام می بینمت.

(مسعود تنها در میان صحنه باقی مانده است...)

...

31/3/1389


نوشته شده در پنج شنبه 89/5/14ساعت 6:22 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

به نام خدا

فداکاری...

در میان بهشت و جهنم ایستاده بود، سرگردان...

نه راهی به بهشت داشت نه راهی به جهنم...

کسی را از دور می دید که به او نزدیک میشد...

نزدیک شد و سلام داد ، متوجه شد که آن مرد از فرشتگان خداست...

آن مرد گفت: اینجا چه می کنی؟

گفت: هیچ، نه راه پس دارم نه راه پیش و نه راهنمایی برای یافتن راهی به آن دو

آن مرد گفـت : دوست داری کجا بروی، بهشت یا جهنم؟

گفت: من بلاتکلیفم، نه می دانم از بهشتیانم نه می دانم از اهل جهنمم...

آن مرد گفت: دوست داری تا هر دو را ببینی؟

گفـت: حتما

آن مرد گفـت: ولی حق نداری سوال بپرسی... اول کدام را؟

گفت : جهنم

به جهنم رفتند و آن مرد دری از درهای جهنم را باز کرد...

در آن اتاق میزی بود به بزرگی اقیانوس و بر روی آن از انواع خوراکی ها...

مرد تعجب کرد... دور تا دور میز مردمانی بودند لاغر اندام و ضعیف که جز پوست و استخوان چیزی در آنها دیده نمی شد...

آنها دست هایی داشتند از جنس چوب و به مانند قاشق...

نمی توانستند دستهای چوبی یشان را خم کنند و از خوراکی های بر روی میز بخورند...

مرد دوست داشت چیزی بپرس ولی نمی توانست...

به سمت بهشت حرکت کردند... باز هم آن مرد دری را باز کرد...

اتاقی بود همانند اتاق جهنم... مرد بسیار متعجب شد...

همان میز و همان خوراکی ها...

اما این بار مردمانی که دور میز بودند چاغ و فربه بودند...

وقتی دقت کرد، دید که هر کس با دست قاشقی خود از خوراکی های روی میز برداشته و بر دهان دوست خود می گذارد و همه این کار را انجام می دادند... به یکدیگر کمک می کردند تا از خوراکی ها بخورند و آنها بسیار شاد و خوشحال بودند...

مرد دانست نه لایق جهنم است نه لایق بهشت...

 و این است برزخ...

 

(این داستان نوشته ی من نیست و نمی دونم از کیه... من فقط باز نویسی کردمش... همین)


نوشته شده در پنج شنبه 89/5/7ساعت 4:24 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

به نام خدا

تقصیر کیه؟

میگن زندگی سخته، اما کیا؟

میگن زندگی آسونه، اما کیا؟

میگن دلم شکسته، اما چرا؟

میگن پَرامو بسته، اما چرا؟

میگن راه خدا سخته، واسه کیا؟

دم به دم بهونه میارن، بعضیا!

ای بابا از دست این آدما

اگه عاقل باشی، دیوونه میشی

اگه عاشق باشی، بی خونه میشی

اگه بی غم باشی، میخونه میشی

اگه ساکت باشی، دُردونه میشی

این جوری میگن، بعضیا

فاصله س ازاینجا تا کبریا

میون آدما و آدم بی ریا

سخته آدم بودن، ای خدا ...


نوشته شده در سه شنبه 89/5/5ساعت 4:39 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

به نام خدا

جواب نامه...

از بوی یاس گفته بودی و گل های زرد و سفیدش و اینکه بعضی اوقات چگونه، مه دامنه کوه های آنجا را مانند آسمان می کند و با هر قدم در دامنه مه آلود، گویی در آسمان قدم می گذاری.
از زیبایی آنجا فراوان گفته ای، از درختان سرسبز و بلندش، از بوی خاک باران خورده و گل های قاصدکش، از توت های وحشیِ کفشدوزک مانندش، از سیب سرخش، از بوی کاج، از...
اما چرا سخنی از آمدن نگفتی؟
دیر زمانیست رفته ای و هر شب برایم نامه ای داری و در هر نامه ات حرفی از آنجا، حرفی از خودت هیچ وقت!
هر چه از زیبایی آنجا بگویی باز هم مرا کافی نیست، رخ زیبای تو برایم کافیست، هر چند در میان قاب عکسی...
ببینم، آنجا هم دلتنگ می شوی، دلتنگ من؟ یا سر خوشی های آنجا مجال یاد مرا نمی دهد؟
حتما در خواب بعد که به سراغم آمدی، بگو کی بر می گردی!!!

دوستدار تو "من"

امضا:

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/4/24ساعت 3:39 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

به نام خدا

آنچه خوبان همه دارند، برای من !!!

در زیبایی دلربا بود و شهره ی عالم، در سخن گیرا بود و موجز...

عاشقانه عشق می ورزید به زندگی، عارفانه جواب می داد به درس پیوستگی...

با هم گریه کردن را به دلداری دادنم ترجیح می داد...

در خندیدن مرا یاری می کرد، در خنداندن نیز...

در دلش حرفی بود اگر، بر زبان جاری می کرد...

گاهی در سخن گفتن پنهان کاری می کرد...

یا اگر می دید مرا در ماتمی...

پیرهن روشنش را سیاه کاری می کرد...

من... ساده و بی انتها

در هوای دیدن آن دلربا

پر زِ رویاها در کابوس او

کور از خاموشی فانوس او

هیچ کس مانند من پیوسته در رویا نبود

آخر این قصه جز رسوایی من جا نبود

هیچ کس در این زمین یا آسمان

از پری از جن از دیوان و آن

در خیال پردازی و رویای من

کس نباشد این چنین در پای من...

هر چه گفتم جز در رویا نبود

عشق من جایش در این دنیا نبود...

"گفتا چگونه دیدی ما را به دلربایی       گفتم به خرمن گل در بزم دلربایی..."

 

از خیال تا... هستی

 


نوشته شده در یکشنبه 89/4/20ساعت 4:2 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

به نام خدا

صبح بی ستاره

چه دور

چه نزدیک

چه در هستی و نیستی

چه در رویا

چه در امروز و فرداها

تو را احساس می کنم

و همین احساس تو مرا بس

هر شب با یاد تو

سر بر بالین می گذارم

در خواب عکس نرگس تو

رخ زیبای تو

رخت خواب خیس خود را

می بینم و اشک آمدن صبح

دوباره جای گرمت خالی

حس بودنت خیالی

سردی صبح رفتنت

هنوز تازه و تکراری ست...

سفارشی


نوشته شده در سه شنبه 89/4/15ساعت 3:20 صبح توسط یزدان ذوالقدر نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin